_.∙°*∙._ پـــل دوستی _.∙°*∙._

تو از بام
شهر را تماشا نمی کنی
وسعت جایی را می بینی
که او را در آن گم کرده ای
شهر نه
تو جای خالی او را تماشا می کنی
من این را می فهمم
دست بر شانه ات می کشم
و به ناچار
با غربت و شب
تنهایت می گذارم
مرا ببخش


ورای شلوغی ایستاده است
تنها
زیر درخت
دست تکان می دهد که من اینجام
دست تکان می دهم که بیایم؟
سر تکان می دهد که نه
من و شلوغی
همه با هم
تنهاییم


هزار نفر
به تو خیره می شوند
و آه می کشند
که سهم که می شوی
هزار نفر در حسرت تو
تو در حسرت یکی
همه تنهاییم


دست تکان دادم و
از دستت دادم

***

در خانه ام را می زنند
میهمان ها
رفتگرها
نشانی گم کرده ها
کودکان
همه
هر کسی
جز تو


کاش
یک لحظه کاش
من گمشده ات می بودم


"ترا می خواهم"
در این جمله اندوهی ست
اندوه نداشتنت

 >>کتاب نیست از علیرضا روشن <<

>> بعد از چند ماه دلم برا اینجا تنگ شده بود , با اینکه  میخواستم  پست جدید نذارم .


+نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت12:28 ق.ظ توسط بریدا | نظرات |



حساب مردم به آنان نزدیک شده ،

در حالی که در غفلتند و روی گردانند !

هیچ یاد آوری تازه ای از سوی پروردگارشان برای آنها نمی آید

مگر آنکه آن را میشنوند در

حالی که سرگرم بازی اند....




آیه ی ۱ و ۲ سوره ی انبیاء

+نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر 1390 ساعت09:12 ب.ظ توسط بریدا | نظرات |







At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند




+نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد 1390 ساعت11:46 ق.ظ توسط بریدا | نظرات |



تو نیستی!

اما من برایت چای می‌ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می‌کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می‌کنم

رسول یونان

+نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 ساعت03:35 ب.ظ توسط بریدا | نظرات |



واژه کم میاورم از این حس آشفتگی مدام!

در کنار گود با نگاه تحقیر به گلادیاتور هایی نگاه میکنم که به علامت سوال ها هم حمله میکنند

در این میان اکالیپتوس هاهم عصیان کرده اند

تاکتیک حمله شان هم حمله به "هیچ چیز"است.

وحشت زده به خود میآیم من...من هم گلادیاتورم!!!

وقتی کلاه خود و زره را در میاورم...

از "اکنون خویشتن" تهی شده ام...

"حسام وکیل"

+نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت 1390 ساعت06:20 ب.ظ توسط بریدا | نظرات |






شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست


به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد


شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!


زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

زندگی ، جمع طپش های دل است

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

سهم من ، هر چه که هست

من به اندازه این سهم نمی اندیشم


وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست


زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابم.


(( کیوان شاهبداغی ))

+نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1390 ساعت02:20 ب.ظ توسط بریدا | نظرات |



اسفند که باردا وعصای سفیدش می رود برجاده ها رد عمر خود را میبینم و به ابرها میگویم مرواریدهای خیسشان را بردامنم بریزند

بهار که باجامه سبزش می آید دل خود را میبینم که بر نزدیکترین شاخه با برگهای عاشق دعا میخواند

بهار که می آید پروانه ها و پونه ها زیباتر میشوند درست مثه شاعری که از باغهای ملکوت آمده و برای همه گیسوهای خاموش تکه ای آینه آورده است

بهار شبیه توست و شبیه آدم وحوا در لحظه های پرتلاطم آفرینش و من از کوهپایه های نیایش اولین ستاره وسیب را به نیت تو می چینم و در سفره می گذارم 
بهار که می آید احساس می کنم همه بشقاب ها به یاد تو
 سبز می شوند و بوی زندگی می گیرد  
         
مهدیزاده 
                             
  >> ...... عیدت مبارک ...... <<
بهار


حالیامعجزه ی باران راباورکن

وسخاوت رادرچشم چمنزار ببین و

محبت رادرروح نسیم

که دراین کوچه ی تنگ

باهمین دست تهی

روزمیلاداقاقی هارا

جشن میگیرد!


خاک جان یافته است

تو چراسنگ شدی؟

تو چرااین همه دلتنگ شدی؟

بازکن بنجره هارا

وبهاران را

باورکن.


(فریدون مشیری)


+نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند 1389 ساعت10:39 ق.ظ توسط بریدا | نظرات |